close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه عشق منصور و ژاله به هم

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2231 saber25
0 45 farzane
0 19 farzane
0 24 farzane
0 21 farzane
0 27 farzane
0 25 sharlin
0 27 sharlin
0 27 sharlin
0 30 sharlin
0 26 sharlin
0 25 soofiya
0 28 soofiya
0 32 soofiya
0 32 soofiya
درباره : عاشقانه ,
بازدید : 519 ♥ تاریخ : جمعه 08 آذر 1392 زمان : 19:37 ♥

داستان عاشقانه منصور و ژاله به هم

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.

 

منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما.

 

یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم

 

وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

 

ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.

 

اونها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند

 

ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله،

 

پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده

 

بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.

 

بعد از رفتن اونها منصور چند ماه افسرده شد.

 

منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

 

۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

 

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید

 

منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود

 

و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.

 

منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد

 

ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.

 

  منصور زود خودشو به در ورودی رساند

 

و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد

 

ژاله با دیدن منصور با صدای بلند گفت:

 

خدای من منصور خودتی.

 

بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد

 

منصور سکوت رو شکست و گفت :

 

ورودی جدیدی؟

 

ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.

 

منصور و ژاله بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند

 

و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد .

 

از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند

 

آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ،

 

عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

 

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود

 

چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه

 

به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد

 

و ژاله بی چون و چرا قبول کرد.

 

طی پنچ ماه سور و سات عروسی آماده شد

 

ومنصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.

 

یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو می خوردند.

 

پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم

 

واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

 

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد

 

منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد

 

ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

 

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم  برد

 

و ژاله رو کور و لال کرد.

 

منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.

 

بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره

 

ساعتها برای ژاله حرف می زد

 

براش کتاب می خوند

 

از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

 

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد

 

منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود

 

و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.

 

منصور ابتدا با این افکار می جنگید

 

ولی بالاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.

 

در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند

 

و منصور را برای طلاق تحریک می کردند. 

 

منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید 

 

بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.

 

حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

 

یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودن

 

منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:

 

ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.

 

ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه

 

منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت

 

من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم

 

یعتی بهتر بگم نمی تونم.

 

می خوام طلاقت بدم و مهریتم…….

 

  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت

 

و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

 

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در اونجا با هم محرم شده بودند

 

منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند

 

و بعد از مدتی پائین آمدند

 

در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.

 

منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد

 

وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.

 

ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت:

 

لازم نکرده خودم میرم

 

بعد عصای ناییناها رو دور انداخت و رفت.

 

 منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

 

ژاله هم می دید هم حرف می زد .

 

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده .

 

منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی

 

و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.

 

وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:

 

مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم.

 

دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد

 

بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.

 

وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد

 

دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد و گفت:

 

همسر شما واقعا کور و لال شده بود

 

ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد

 

و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.

 

همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم

 

برای بهبودیشم توضیحی نداریم.

 

سلامتی اون یه معجزه بود.

 

منصور میون حرف دکتر پرید گفت

 

پس چرا به من چیزی نگفت.

 

دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه…

 

منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد

 

و بی صدا اشک ریخت…. فردا روز تولدش بود….






برچسب ها : داستان , داستان عاشقانه , داستان های عاشقانه , داستان های کوتاه , داستان واقعی , داستان کوتاه , دختر و پسر فانتزی , دختری تنها , دور , دوست , دوست دارم , دوست داشتن , دوستت دارم , رمانتیک , زندگی , زوج , زیبا , صبر , صبور , طلاق ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 7
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.90.207.75

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 8,556 نفر
  • باردید دیروز : 8,219 نفر
  • بازدید هفته : 39,186 نفر
  • بازدید ماه : 89,126 نفر
  • بازدید سال : 1,969,766 نفر
  • بازدید کلی : 8,783,581 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی