close
تبلیغات در اینترنت
داستان های آموزنده آذر ماه 92

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2220 saber25
0 44 farzane
0 19 farzane
0 23 farzane
0 20 farzane
0 26 farzane
0 25 sharlin
0 25 sharlin
0 27 sharlin
0 30 sharlin
0 26 sharlin
0 25 soofiya
0 28 soofiya
0 30 soofiya
0 30 soofiya
درباره : آموزنده ,
بازدید : 638 ♥ تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 زمان : 10:28 ♥

داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان آموزنده : “طناب خیالی”

 

کودکی از مسئول سیرکی پرسید:

چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!

صاحب فیل گفت:

این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است.

آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.

کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟

صاحب فیل گفت: وقتی که این فیل بچه بود مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم. تلاش زیاد فیل برای رهایی اش هیچ اثری نداشت، و از آن موقع دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.

فیل به این باور رسیده است که نمیتواند این کار را بکند!

هر کدام از ما، با نوعی فکر بسته شده ایم که مانع حرکت ما به سوی پیروزی است.

( شاید حرکتی لازم است )

 

داستان آموزنده و جالب : “نمیتونم ها .. خدا حافظ”

 

 

خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب‌های تربیتی و پرورشی چاپ شد.

تمام دوستانی که در دانشگاه، علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند.

معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم “دنا جامپ“. (deanna jump)

خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش.

جعبه‌ی کفش رو گذاشت روی میز.

به دانش آموزها گفت: « بچه ها میخوام “نمی تونم‌هاتون” رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ی کفشی که روی میز منه. »

“من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم.”

“من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم.”

“من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم”

“من نمی‌تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم”

“من نمی‌تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم”

بچه‌های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی‌توانم‌هاشون…

خودش هم شروع به نوشتن کرد.

نمیتونم‌ها یکی یکی در جعبه‌ی کفش جا گرفت.

وقتی همه‌ی نمی‌توانم ها جمع شد در جعبه رو بست و گفت: « بچه‌ها بریم تو حیاط مدرسه… »

بیلی برداشت و گودالی حفر کرد.

گفت: « بچه‌ها امروز می‌خوایم نمی‌تونم‌هامون رو دفن کنیم »

جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن.

وقتی که تمام شد به سبک مسیحی‌ها گفت: « بچه‌ها دست‌های هم رو بگیرید »

خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن.

« ما امروز به یاد و خاطره‌ی شاد روان “نمی‌توانم” گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او “می‌توانم” و “قادر هستم” روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و “نمی‌توانم” در آرامگاه ابدی خود به سر برد. »

بچه‌ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده.

وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود “مجلس ترحیم نمی‌توانم!”

بعد از اینکه کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس.

نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا…

تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه‌ها که به هر دلیلی به معلمش می‌گفت: “خانم، نمی‌تونم”، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می‌زد و اون مقوا رو نشونش می‌داد و خود اون بچه حرفش رو می‌بلعید و ادامه نمی‌داد.

پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره‌ی علمی رو در مدرسه‌ی خودشون کسب کردند.

یه قول همین الان همه‌مون به هم دیگه بدیم.

قول بدیم نمی‌توانم‌ها رو خاک کنیم.

 






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی , داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های آموزنده و خواندنی آذر ماه 92 , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.226.132.197

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,241 نفر
  • باردید دیروز : 7,977 نفر
  • بازدید هفته : 16,439 نفر
  • بازدید ماه : 66,379 نفر
  • بازدید سال : 1,947,019 نفر
  • بازدید کلی : 8,760,834 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی