close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای چهار شمع

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 5 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
1 2236 saber25
0 48 farzane
0 21 farzane
0 26 farzane
0 23 farzane
0 28 farzane
0 28 sharlin
0 29 sharlin
0 29 sharlin
0 31 sharlin
درباره : خواندنی ,
بازدید : 488 ♥ تاریخ : شنبه 30 آذر 1392 زمان : 13:35 ♥

داستان زیبای چهار شمع 

داستان زیبای چهار شمع

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی .

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد .
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم ، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم ، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سوم گفت : من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم .
من امید هستم !

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگی تان خاموش نشود . چرا که هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم .






برچسب ها : داستان خواندنی , داستان کوتاه , داستان خواندنی کوتاه , داستان آموزنده , داستان آموزنده کوتاه , داستانک , داستانک خواندنی , داستانک آموزنده , داستان خواندنی چهار شمع , داستان کوتاه چهار شمع , داستان آموزنده چهار شمع ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 6
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1510

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.92.194.75

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 3,790 نفر
  • باردید دیروز : 6,152 نفر
  • بازدید هفته : 3,790 نفر
  • بازدید ماه : 106,150 نفر
  • بازدید سال : 1,986,790 نفر
  • بازدید کلی : 8,800,605 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی