close
تبلیغات در اینترنت
داستان آموزنده شرافت و مردانگی

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2231 saber25
0 45 farzane
0 19 farzane
0 24 farzane
0 21 farzane
0 27 farzane
0 25 sharlin
0 27 sharlin
0 27 sharlin
0 30 sharlin
0 26 sharlin
0 25 soofiya
0 28 soofiya
0 32 soofiya
0 32 soofiya
درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 596 ♥ تاریخ : پنجشنبه 12 دي 1392 زمان : 10:37 ♥

داستان آموزنده دوایر زندگی 

داستان آموزنده دوایر زندگی

وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت :

سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن .

سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد

زیادی از جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این جلوه ها پدید می آید ،

صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد . 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان آموزنده شرافت و مردانگی , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده , داستان آموزنده دوایر زندگی ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 487 ♥ تاریخ : شنبه 07 دي 1392 زمان : 14:33 ♥

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.

روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .

آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.

مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.

بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :

دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان آموزنده شرافت و مردانگی , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()


آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 3
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.145.51.250

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 353 نفر
  • باردید دیروز : 9,189 نفر
  • بازدید هفته : 40,172 نفر
  • بازدید ماه : 90,112 نفر
  • بازدید سال : 1,970,752 نفر
  • بازدید کلی : 8,784,567 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی