close
تبلیغات در اینترنت
داستان واقعی عاشقانه

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 5 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
1 2236 saber25
0 47 farzane
0 21 farzane
0 25 farzane
0 22 farzane
0 28 farzane
0 28 sharlin
0 29 sharlin
0 29 sharlin
0 31 sharlin
درباره : داستان , عاشقانه , خواندنی ,
بازدید : 274 ♥ تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 زمان : 12:4 ♥

داستان عاشقانه عشق واقعی

داستان عاشقانه عشق واقعی

وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟

 

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان

همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: چرا اینقدر

خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را

دوست دارد یا نه.

 

برای خواندن ادامه داستان عاشقانه عشق واقعی به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان عشق واقعی , داستان عاشقانه عشق واقعی , داستان خواندنی عشق واقعی , داستان عاشقانه کوتاه , داستان عشق منطقی , داستان زیبای عشق واقعی , داستان عاشقانه واقعی , داستان واقعی عاشقانه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , عاشقانه ,
بازدید : 589 ♥ تاریخ : پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 زمان : 11:35 ♥

داستان عاشقانه مرا بغل کن

داستان عاشقانه مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان عاشقانه مرا بغل کن , داستان عاشقانه 93 , داستان های عاشقانه کوتاه , داستان های عاشقانه واقعی , داستان واقعی عاشقانه , داستان های عاشقانه جدید 93 , داستان عاشقانه رمانتیک , داستان عاشقانه احساسی , داستان های عاشقانه واقعی رمانتیک , داستان های عاشقونه زیبا , داستان مرا بغل کن عاشقانه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()


آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 7
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1510

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.242.205.33

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,620 نفر
  • باردید دیروز : 6,152 نفر
  • بازدید هفته : 1,620 نفر
  • بازدید ماه : 103,980 نفر
  • بازدید سال : 1,984,620 نفر
  • بازدید کلی : 8,798,435 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی