close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2215 saber25
0 44 farzane
0 19 farzane
0 23 farzane
0 19 farzane
0 25 farzane
0 25 sharlin
0 25 sharlin
0 26 sharlin
0 29 sharlin
0 26 sharlin
0 24 soofiya
0 28 soofiya
0 29 soofiya
0 29 soofiya
درباره : آموزنده ,
بازدید : 302 ♥ تاریخ : سه شنبه 27 فروردين 1392 زمان : 17:58 ♥

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم

ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»

پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست.

حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در

خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود

از گردن باز کرد و به پیرمرد

فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.

پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد:

ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند

را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم.

پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با

اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید.

عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این

را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص)

نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه

بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود:

من تو را در راه خدا آزاد کردم.

غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده‌ را پرسید. غلام پاسخ داد:

ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند

مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود،

پیاده‌ای را سوار نمود،

بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.

 






برچسب ها : داستان های جالب و جدید , داستان های جدید , داستان های جدید و جالب , داستان های جدید و پنداموز , داستان های زمان قدیم , داستان های قدیمی , داستان های مذهبی , داستان های کوتاه و اموزنده , داستان پندآمیز , داستان پندآمیز جالب , داستان پیامبر اکرم و مرد فقیر , داستان کوتاه , داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند... , داستانک , داستانک جدید , داستانک زیبا , داستانک های آموزنده و جالب , داستان آموزنده 92 ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.160.245.121

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 980 نفر
  • باردید دیروز : 4,189 نفر
  • بازدید هفته : 980 نفر
  • بازدید ماه : 50,920 نفر
  • بازدید سال : 1,931,560 نفر
  • بازدید کلی : 8,745,375 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی