close
چت روم
طنز


بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی

http://www.tafrihi3.ir/
اینـتر وب اینـتر وب
تبلیغات
تبلیغ در فان تبلیغ در فان
آخرین ارسال های انجمن
داستان ملانصرالدین و دانشمند

داستان ملانصرالدین و دانشمند

داستان ملانصرالدین و دانشمند

روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد.

مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها

حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم

مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة

دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان خنده دار خط ملا

داستان خنده دار خط ملا 

داستان خنده دار خط ملا

شخصی پیش ملا نصرالدین  آمد و خواهش کرد کاغذی برای او به دوستش در بغداد بنویسد. 

ملا گفت دست از سر من بردار که حالا وقت بغداد رفتن ندارم. آن شخص مقصود او را نفهمید گفت:

جناب ملا نگفتم بغداد برو فقط استدعا کردم کاغذی از طرف من به دوستم

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان طنز ازدواج نکردن

داستان طنز ازدواج نکردن

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه:

(( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی.

به ادامه مطلب بروید

دانلود / ادامه مطلب