close
تبلیغات در اینترنت
داستان جالب

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2231 saber25
0 45 farzane
0 19 farzane
0 24 farzane
0 21 farzane
0 27 farzane
0 25 sharlin
0 27 sharlin
0 27 sharlin
0 30 sharlin
0 26 sharlin
0 25 soofiya
0 28 soofiya
0 32 soofiya
0 32 soofiya
درباره : داستان , خواندنی ,
بازدید : 455 ♥ تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 زمان : 10:35 ♥

داستان زیبای عشق پولی

داستان زیبای عشق پولی

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان خواندنی , داستان های خواندنی , داستانک , داستان زیبای عشق پولی , داستان آموزنده , داستان کوتاه , داستان کوتاه خواندنی , داستان جالب , داستان زیبا , داستان بسیار زیبا , داستانک زیبا , داستانک خواندنی , سایت تفریحی و سرگرمی , سایت تفریحی , داستان جالب و خواندنی ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 596 ♥ تاریخ : پنجشنبه 12 دي 1392 زمان : 10:37 ♥

داستان آموزنده دوایر زندگی 

داستان آموزنده دوایر زندگی

وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت :

سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن .

سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد

زیادی از جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این جلوه ها پدید می آید ،

صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد . 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان آموزنده شرافت و مردانگی , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده , داستان آموزنده دوایر زندگی ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 487 ♥ تاریخ : شنبه 07 دي 1392 زمان : 14:33 ♥

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.

روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .

آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.

مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.

بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :

دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان آموزنده شرافت و مردانگی , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : آموزنده ,
بازدید : 639 ♥ تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 زمان : 10:28 ♥

داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان آموزنده : “طناب خیالی”

 

کودکی از مسئول سیرکی پرسید:

چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!

 

صاحب فیل گفت:

برای خواندن ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی , داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های آموزنده و خواندنی آذر ماه 92 , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : آموزنده ,
بازدید : 990 ♥ تاریخ : شنبه 06 مهر 1392 زمان : 15:22 ♥

داستان های آموزنده مهر 92

داستان های آموزنده مهر 92

داستان آموزنده “تخته سنگ”

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و …..

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

 

برای خواندن بقیه داستان های آموزنده به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان 92 , داستان آموزنده جدید , داستان آموزنده مرداد ماه , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده مرداد 92 , داستان های آموزنده و بسیار زیبا , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های جدید و آموزنده , داستان های کوتاه جدید , داستان کوتاه 92 , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک جالب , داستان های آموزنده مهر 92 ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : آموزنده ,
بازدید : 1317 ♥ تاریخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 زمان : 11:18 ♥

داستان آموزنده توهم قفل

داستان آموزنده توهم قفل

 

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.


آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد


و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید


نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».


برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید

 






برچسب ها : داستان 92 , داستان آموزنده "توهم قفل" , داستان آموزنده جدید , داستان آموزنده مرداد ماه , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده مرداد 92 , داستان های آموزنده و بسیار زیبا , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های جدید و آموزنده , داستان های کوتاه جدید , داستان کوتاه 92 , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک جالب ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : آموزنده ,
بازدید : 1123 ♥ تاریخ : پنجشنبه 17 مرداد 1392 زمان : 14:19 ♥

داستان آموزنده و زیبای تاثیر قرآن

داستان آموزنده و زیبای تاثیر قرآن

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای “کنتاکی شرقی”(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده جدید , داستان آموزنده مرداد ماه , داستان آموزنده و زیبای "تاثیر قرآن" , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده مرداد 92 , داستان های آموزنده و بسیار زیبا , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های جدید و آموزنده , داستان های کوتاه جدید , داستان کوتاه 92 , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه و آک جدید , داستانک زیبا , داستانک مرداد ماه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : عاشقانه ,
بازدید : 447 ♥ تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 10:45 ♥

داستان عاشقانه داداشی

داستان عاشقانه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داداشی , داستان , داستان جالب , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه داداشی , داستان عاشقانه غم انگیز , داستان عبرت آموز , داستان عشاق , داستان عشق داداشی , داستان عشقی , داستان غم انگیز , داستان غم انگیز عشق داداشی , داستان های کوتاه داستان های کوتاه , داستان پند آموز , داستان کوتاه , داستانها , داستانک عاشقانه عشق عشق داداشی , عشقش متعلق به من باشه , قصه , قصه شب ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : آموزنده ,
بازدید : 269 ♥ تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 زمان : 10:37 ♥

داستان زیبای دسته گل

داستان آموزنده دسته گل

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد . آن انسان پُر شور و شگفت انگیز ، اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود هیچ نام و نشانی از خود بگذارد . در نوجوانی تصور می کردم فرستنده ممکن است پسری باشد که دوستم دارد و یا کسی که دوستش دارم و یا کسی که او را نمی شناسم ، اما او کاملاً متوجه من است . مادرم هم غالباً در این حدس زدن ها به من کمک می کرد از من می پرسید :
” دخترم خوب فکر کن ، آیا کسی بوده که تو به او محبتی کرده باشی و او از این راه بخواهد قدرشناسی خود را نشان دهد . ”

برای خواندن بقیه داستان دسته گل به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان 92 , داستان آموزنده تیر ماه , داستان آموزنده جدید , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان زیبای "دسته گل" , داستان های آموزنده تیر 92 , داستان های آموزنده تیر ماه 92 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده و بسیار زیبا , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های جالب و آموزنده تیر ماه 92 , داستان های جدید و آموزنده , داستان های کوتاه تیر ماه 92 , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه و آموزنده جدید , داستان های کوتاه و اموزنده , داستان کوتاه 92 ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : مطالب طنز ,
بازدید : 285 ♥ تاریخ : سه شنبه 27 فروردين 1392 زمان : 18:27 ♥

داستان قهرمان شدن غضنفر در شمشیر زنی – طنز

یه مسابقه مهارت شمشیر زنی میذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه ….
اول میره سراغ نفر سوم:  شما چی شد که نفر سوم شدی ؟

به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : آموزنده , برترین مطلب جالب طنز , داستان آموزنده , داستان جالب , داستان خنده دار , داستان طنز , داستان های به یاد ماندنی , داستان های جالب , داستان های زبا , داستان کوتاه خنده دار , داستانک , زیباترین داستان طنز , طنز , غضنفر , غضنفر و خنده , مطالب , مطالب خنده دار , مطلب جدید طنز , مطلب و داستان کوتاه خنده دار و طنز , نوشته های طنز ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : طنز ,
بازدید : 374 ♥ تاریخ : پنجشنبه 08 فروردين 1392 زمان : 20:17 ♥

داستان طنز ازدواج نکردن

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه:

(( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی.

به ادامه مطلب بروید





برچسب ها : داستان طنز ازدواج نکردن , داستان ازدواج نکردن , داستان دلیل ازدواج , داستان دلیل ازدواج نکردن , داستان طنز , داستان کوتاه ازدواج , دلیل ازدواج نکردن , داستان , داستان جالب , داستان عاشقانه , داستان بامزه , dastan , داستان طنز جدید , طنز داستان , داستان طنز جالب ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()


آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 3
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.145.51.250

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 96 نفر
  • باردید دیروز : 9,189 نفر
  • بازدید هفته : 39,915 نفر
  • بازدید ماه : 89,855 نفر
  • بازدید سال : 1,970,495 نفر
  • بازدید کلی : 8,784,310 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی