close
چت روم
آموزنده


بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی

http://www.tafrihi3.ir/
اینـتر وب اینـتر وب
تبلیغات
تبلیغ در فان تبلیغ در فان
آخرین ارسال های انجمن
داستان آموزنده نصیحت مادر

داستان آموزنده نصیحت مادر

داستان آموزنده نصیحت مادر

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش   رسید .

پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

 

برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده نصیحت مادر به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده کلاس فلسفه

داستان آموزنده کلاس فلسفه

داستان آموزنده کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان

خود روی میز گذاشت وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته

برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد

سپس  از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند

 

برای خواندن ادامه داستان آموزنده کلاس فلسفه به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و

گفت:

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای

افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

 

برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:

(امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد)

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان جالب “خلبانان نابینا”


دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد .

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

 

 

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده دوایر زندگی

داستان آموزنده دوایر زندگی 

داستان آموزنده دوایر زندگی

وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت :

سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن .

سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد

زیادی از جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این جلوه ها پدید می آید ،

صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد . 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده شرافت و مردانگی

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.

روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .

آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.

مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.

بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :

دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده کوتاه درخشش کاذب

داستان آموزنده  کوتاه درخشش کاذب 

داستان آموزنده  کوتاه درخشش کاذب

یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان " موجاوه " قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در

افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می

تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان های آموزنده آذر ماه 92

داستان آموزنده : “طناب خیالی”

 

کودکی از مسئول سیرکی پرسید:

چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!

 

صاحب فیل گفت:

برای خواندن ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان های آموزنده مهر 92

داستان های آموزنده مهر 92

داستان های آموزنده مهر 92

داستان آموزنده “تخته سنگ”

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و …..

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

 

برای خواندن بقیه داستان های آموزنده به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده توهم قفل

داستان آموزنده توهم قفل

داستان آموزنده توهم قفل

 

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.


آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد


و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید


نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».


برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید

 


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده و زیبای تاثیر قرآن

داستان آموزنده و زیبای تاثیر قرآن

داستان آموزنده و زیبای تاثیر قرآن

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای “کنتاکی شرقی”(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان زیبای دسته گل

داستان زیبای دسته گل

داستان آموزنده دسته گل

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد . آن انسان پُر شور و شگفت انگیز ، اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود هیچ نام و نشانی از خود بگذارد . در نوجوانی تصور می کردم فرستنده ممکن است پسری باشد که دوستم دارد و یا کسی که دوستش دارم و یا کسی که او را نمی شناسم ، اما او کاملاً متوجه من است . مادرم هم غالباً در این حدس زدن ها به من کمک می کرد از من می پرسید :
” دخترم خوب فکر کن ، آیا کسی بوده که تو به او محبتی کرده باشی و او از این راه بخواهد قدرشناسی خود را نشان دهد . ”

برای خواندن بقیه داستان دسته گل به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده چرخش بخشش

داستان آموزنده چرخش بخشش

داستان آموزنده

برای خواندن این داستان آموزنده به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
دو داستان آموزنده خرداد ماه 92

دو داستان آموزنده خرداد ماه 92

داستان آموزنده

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان فوق العاده زیبای متلک به دختر

داستان فوق العاده زیبای متلک به دختر

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

به محـــل زندگیش بازگردد.

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
دو داستان کوتاه آموزنده اردیبهشت

دو داستان کوتاه آموزنده اردیبهشت

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستانی عاشقانه و پند آموز

داستانی عاشقانه و پند آموز

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود:

اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»

پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
۹ داستان کوتاه خواندنی و بسیار زیبا 92

۹ داستان کوتاه خواندنی و بسیار زیبا 92

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
صفحات سایت (2)