close
تبلیغات در اینترنت
داستان پند آموز

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 4 fns4565
0 3 fns4565
0 3 fns4565
0 3 fns4565
0 3 fns4565
1 2236 saber25
0 47 farzane
0 21 farzane
0 25 farzane
0 22 farzane
0 28 farzane
0 28 sharlin
0 29 sharlin
0 29 sharlin
0 31 sharlin
درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 194 ♥ تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393 زمان : 11:43 ♥

داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و

گفت:

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای

افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

 

برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده , داستان آموزنده کوتاه , داستان پند آموز , داستان های آموزنده پند آموز , داستان اموزنده کوتاه , داستان پند اموز جدید , داستان اموزنده فکر نکنید دیگران احمقند , داستان , داستان کوتاه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 447 ♥ تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 زمان : 14:46 ♥

داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان جالب “خلبانان نابینا”


دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد .

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

 

 

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده , داستان های آموزنده کوتاه , داستان آموزنده کوتاه , داستانک آموزنده , داستان های پر معنی , داستان های معنی دار , داستان های خواندنی 93 , داستان های کوتاه 93 , داستان پند آموز , داستان اموزنده , داستان اموزنده 93 ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : خواندنی ,
بازدید : 981 ♥ تاریخ : شنبه 13 مهر 1392 زمان : 14:16 ♥

وصیت نامه مرد خسیس ! 

وصیت نامه مرد خسیس !

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.

برای خواندن ادامه داستان وصیت نامه مرد خسیس به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان خواندنی , داستان های خواندنی , داستان کوتاه , داستان های کوتاه , داستان های آموزنده , داستان اموزنده , داستان های جالب , داستان های طنز , داستان پند آموز , وصیت نامه مرد خسیس , داستان وصیت نامه مرد خسیس , داستان مرد خسیس ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : عاشقانه ,
بازدید : 447 ♥ تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 10:45 ♥

داستان عاشقانه داداشی

داستان عاشقانه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داداشی , داستان , داستان جالب , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه داداشی , داستان عاشقانه غم انگیز , داستان عبرت آموز , داستان عشاق , داستان عشق داداشی , داستان عشقی , داستان غم انگیز , داستان غم انگیز عشق داداشی , داستان های کوتاه داستان های کوتاه , داستان پند آموز , داستان کوتاه , داستانها , داستانک عاشقانه عشق عشق داداشی , عشقش متعلق به من باشه , قصه , قصه شب ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()


آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 5
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1510

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.90.92.204

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 641 نفر
  • باردید دیروز : 6,152 نفر
  • بازدید هفته : 641 نفر
  • بازدید ماه : 103,001 نفر
  • بازدید سال : 1,983,641 نفر
  • بازدید کلی : 8,797,456 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی