close
چت روم
عاشقانه


بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی

http://www.tafrihi3.ir/
اینـتر وب اینـتر وب
تبلیغات
تبلیغ در فان تبلیغ در فان
آخرین ارسال های انجمن
داستان عاشقانه عشق واقعی

داستان عاشقانه عشق واقعی

داستان عاشقانه عشق واقعی

وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟

 

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان

همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: چرا اینقدر

خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را

دوست دارد یا نه.

 

برای خواندن ادامه داستان عاشقانه عشق واقعی به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه مرا بغل کن

داستان عاشقانه مرا بغل کن

داستان عاشقانه مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

یه دخترو پسر با هم زندگی می کردن

وضع پسره زیاد خوب نبود

برا همین همیشه کار میکرد تا زنش راحت زندگی کنه

گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد.

همه کار میکرد.

کارگری فروشندگی حمالی عملگی.

سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست خالی نمیومد خونه.

وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.

ماساژش میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .

همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز بود و برق میزد

و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.

هیچ وقت دستشونو جلو کسی دراز نمیکردن.

ساده زندگی میکردن اما خوشبخت بودن.

تا اینکه یه شب

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه عشق منصور و ژاله به هم

داستان عاشقانه منصور و ژاله به هم

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.

منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما.

یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم

وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.

اونها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند

ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله،

پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده

بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.

بعد از رفتن اونها منصور چند ماه افسرده شد.

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه عشق منصور و ژاله به هم به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه بوسه ی باران

داستان عاشقانه بوسه ی باران

www.tafrihi3.ir

باران تندی شهر را فرا گرفته بود ، تمام مردم شهر در حال دویدن به سمت خانه ی

خود بودند تا در زیر قطرات باران قرار نگیرند . وای چه اشتباه بزرگی چگونه می توانم

بگویم تمام مردم شهر، با این که میدانم نه تنها در این شهر بلکه در شهرهای دیگر جهان

هزاران آدم بی خانه و فقیر وجوددارد که درلحظه ای که عده ای در حال

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه بوسه ی باران به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه ساغر

داستان عاشقانه ساغر

عکس عاشقانه دونفره

به نام کلام دروغین عشق

چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم

اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت

و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ

خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و

همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده

قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه داداشی

داستان عاشقانه داداشی

داستان عاشقانه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه تویی تنها عشقم

داستان عاشقانه تویی تنها عشقم

عکس عاشقانه دو نفره

 بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود.

از دوستی این دو ۱۰ ماهی می گذشت و بهمن روز به روز به

دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان

تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند. 

هر دو دانشجو بودند و اصلا دوستی شان در دانشگاه رقم خورده بود.

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستانی عاشقانه و پند آموز

داستانی عاشقانه و پند آموز

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه چقدر دوستم داری؟

داستان عاشقانه چقدر دوستم داری؟


یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه…

خیلی ازش خوشش میاد…خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه…

چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن…

ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان…

خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره…

خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج… همینطوری باهم بزرگ میشن…

خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه بی همتا

داستانی فوق عاشقانه از عشقی بی همتا و پایان غمناک

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .

رنگ چشاش آبی بود .

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .

دوستش داشتم .

لباش همیشه سرخ بود .

مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستانی عاشقانه و زیبا در رابطه با قلب شکسته شده…

داستان عاشقانه قلب زخمی

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان فوق العاده زیبای عاشقانه ابراز عشق

داستان فوق العاده زیبای عاشقانه ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید

راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند

با بخشیدن عشقشان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین»

را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند

«با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
شاخه گلی خشکیده برای عشق

شاخه گلی خشکیده برای عشق

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب، زیبا، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها،

توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه عشق

داستان عاشقانه عشق

چشمانش…

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟

به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم،

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه قلب

داستان عاشقانه قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم

که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد.. حال دختر خوب نبود.. نیاز فوری به قلب داشت..

از پسر خبری نبود.. دختر با خودش میگفت ...

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان زیبای حاضر و غیاب (روایتی از عشق دوران تحصیل…)

داستان زیبای حاضر و غیاب (روایتی از عشق دوران تحصیل…)

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه عشق دلیل می‌خواهد؟ ( حتما بخونید )

 داستان عاشقانه عشق دلیل می‌خواهد؟ ( حتما بخونید )

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان آموزنده از شیوانا “تحمل درد عشق”

داستان آموزنده از شیوانا “تحمل درد عشق”

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”

داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

به ادامه مطلب بروید


دانلود / ادامه مطلب
صفحات سایت (2)