close
چت روم
داستان
سه شنبه 01 خرداد 1397
داستان
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آموزش ها
فیلم و سریال
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2605
  • کل نظرات : 899
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1514
  • افراد آنلاین : 6
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 4,683
  • آی پی امروز : 111
  • بازدید دیروز : 6,588
  • آی پی دیروز : 134
  • بازدید هفتگی : 11,271
  • بازدید ماهانه : 102,310
  • بازدید سالانه : 598,263
  • بازدید کل : 9,464,439
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 01 خرداد 1397
  • آی پی شما : 54.81.232.54
  • مرورگر شما :
تبلیغات
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
نظر شما در مورد این سایت چیست؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات


داستان آموزنده صد دلاری
  • تعداد بازدید : 9
  • داستان آموزنده صد دلاری

    داستان آموزنده صد دلاری

     یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان عاشقانه عشق واقعی
  • تعداد بازدید : 307
  • داستان عاشقانه عشق واقعی

    داستان عاشقانه عشق واقعی

    وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟

     

    جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان

    همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: چرا اینقدر

    خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را

    دوست دارد یا نه.

     

    برای خواندن ادامه داستان عاشقانه عشق واقعی به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده نصیحت مادر
  • تعداد بازدید : 405
  • داستان آموزنده نصیحت مادر

    داستان آموزنده نصیحت مادر

    دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش   رسید .

    پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

     

    برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده نصیحت مادر به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده کلاس فلسفه
  • تعداد بازدید : 289
  • داستان آموزنده کلاس فلسفه

    داستان آموزنده کلاس فلسفه

    پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان

    خود روی میز گذاشت وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته

    برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد

    سپس  از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند

     

    برای خواندن ادامه داستان آموزنده کلاس فلسفه به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند
  • تعداد بازدید : 227
  • داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

    داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

    با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و

    گفت:

    عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای

    افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

     

    برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند به ادامه مطلب بروید

    داستان عاشقانه مرا بغل کن
  • تعداد بازدید : 666
  • داستان عاشقانه مرا بغل کن

    داستان عاشقانه مرا بغل کن

    روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان کوتاه آموزنده دوست خوب
  • تعداد بازدید : 601
  • داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

    داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

    دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد.

    دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:

    (امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد)

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان های کوتاه و آموزنده 93
  • تعداد بازدید : 489
  • داستان های کوتاه و آموزنده 93

    داستان های کوتاه و آموزنده 93

    داستان جالب “خلبانان نابینا”


    دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد .

    زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

     

     

    برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید

    داستان زیبای عشق پولی
  • تعداد بازدید : 489
  • داستان زیبای عشق پولی

    داستان زیبای عشق پولی

    روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

    شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان ملانصرالدین و دانشمند
  • تعداد بازدید : 559
  • داستان ملانصرالدین و دانشمند

    داستان ملانصرالدین و دانشمند

    روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد.

    مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها

    حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم

    مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة

    دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان خنده دار خط ملا
  • تعداد بازدید : 705
  • داستان خنده دار خط ملا 

    داستان خنده دار خط ملا

    شخصی پیش ملا نصرالدین  آمد و خواهش کرد کاغذی برای او به دوستش در بغداد بنویسد. 

    ملا گفت دست از سر من بردار که حالا وقت بغداد رفتن ندارم. آن شخص مقصود او را نفهمید گفت:

    جناب ملا نگفتم بغداد برو فقط استدعا کردم کاغذی از طرف من به دوستم

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده دوایر زندگی
  • تعداد بازدید : 629
  • داستان آموزنده دوایر زندگی 

    داستان آموزنده دوایر زندگی

    وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت :

    سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن .

    سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد

    زیادی از جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این جلوه ها پدید می آید ،

    صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد . 

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !
  • تعداد بازدید : 957
  • داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

    داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

    یه دخترو پسر با هم زندگی می کردن

    وضع پسره زیاد خوب نبود

    برا همین همیشه کار میکرد تا زنش راحت زندگی کنه

    گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد.

    همه کار میکرد.

    کارگری فروشندگی حمالی عملگی.

    سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست خالی نمیومد خونه.

    وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.

    ماساژش میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .

    همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز بود و برق میزد

    و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.

    هیچ وقت دستشونو جلو کسی دراز نمیکردن.

    ساده زندگی میکردن اما خوشبخت بودن.

    تا اینکه یه شب

    برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده شرافت و مردانگی
  • تعداد بازدید : 521
  • داستان آموزنده شرافت و مردانگی

    داستان آموزنده شرافت و مردانگی

    در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.

    روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .

    آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.

    مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.

    بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

    بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :

    دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید