close
تبلیغات در اینترنت
داستان

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2220 saber25
0 44 farzane
0 19 farzane
0 23 farzane
0 20 farzane
0 26 farzane
0 25 sharlin
0 25 sharlin
0 27 sharlin
0 30 sharlin
0 26 sharlin
0 25 soofiya
0 28 soofiya
0 30 soofiya
0 30 soofiya
درباره : داستان , عاشقانه , خواندنی ,
بازدید : 271 ♥ تاریخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 زمان : 12:4 ♥

داستان عاشقانه عشق واقعی

داستان عاشقانه عشق واقعی

وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟

 

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان

همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: چرا اینقدر

خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را

دوست دارد یا نه.

 

برای خواندن ادامه داستان عاشقانه عشق واقعی به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان عشق واقعی , داستان عاشقانه عشق واقعی , داستان خواندنی عشق واقعی , داستان عاشقانه کوتاه , داستان عشق منطقی , داستان زیبای عشق واقعی , داستان عاشقانه واقعی , داستان واقعی عاشقانه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 350 ♥ تاریخ : سه شنبه 11 آذر 1393 زمان : 10:52 ♥

داستان آموزنده نصیحت مادر

داستان آموزنده نصیحت مادر

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش   رسید .

پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

 

برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده نصیحت مادر به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده نصیحت مادر , داستان پند آموز نصیحت مادر , داستان زیبای نصیحت مادر , داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان پند اموز , داستان زیبای پند اموز , داستان های اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 248 ♥ تاریخ : شنبه 24 آبان 1393 زمان : 11:52 ♥

داستان آموزنده کلاس فلسفه

داستان آموزنده کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان

خود روی میز گذاشت وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته

برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد

سپس  از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند

 

برای خواندن ادامه داستان آموزنده کلاس فلسفه به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده کلاس فلسفه , داستان آموزنده کوتاه کلاس فلسفه , داستان اموزنده , داستان اموزنده کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان های آموزنده کوتاه , داستان اموزنده کلاس فلسفه , داستان های پنداموز , داستان های پند اموز ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 192 ♥ تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393 زمان : 11:43 ♥

داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و

گفت:

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای

افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

 

برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده , داستان آموزنده کوتاه , داستان پند آموز , داستان های آموزنده پند آموز , داستان اموزنده کوتاه , داستان پند اموز جدید , داستان اموزنده فکر نکنید دیگران احمقند , داستان , داستان کوتاه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , عاشقانه ,
بازدید : 588 ♥ تاریخ : پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 زمان : 11:35 ♥

داستان عاشقانه مرا بغل کن

داستان عاشقانه مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان عاشقانه مرا بغل کن , داستان عاشقانه 93 , داستان های عاشقانه کوتاه , داستان های عاشقانه واقعی , داستان واقعی عاشقانه , داستان های عاشقانه جدید 93 , داستان عاشقانه رمانتیک , داستان عاشقانه احساسی , داستان های عاشقانه واقعی رمانتیک , داستان های عاشقونه زیبا , داستان مرا بغل کن عاشقانه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده , خواندنی ,
بازدید : 544 ♥ تاریخ : چهارشنبه 03 ارديبهشت 1393 زمان : 13:28 ♥

داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

داستان کوتاه آموزنده دوست خوب

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:

(امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد)

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده , داستان اموزنده , داستان کوتاه آموزنده دوست خوب , داستان اموزنده دوست خوب , داستان های خواندنی کوتاه , داستان خواندنی کوتاه , داستان کوتاه اموزنده , داستان اموزنده کوتاه , داستان بسیار اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 444 ♥ تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 زمان : 14:46 ♥

داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان های کوتاه و آموزنده 93

داستان جالب “خلبانان نابینا”


دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد .

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

 

 

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان آموزنده , داستان های آموزنده کوتاه , داستان آموزنده کوتاه , داستانک آموزنده , داستان های پر معنی , داستان های معنی دار , داستان های خواندنی 93 , داستان های کوتاه 93 , داستان پند آموز , داستان اموزنده , داستان اموزنده 93 ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , خواندنی ,
بازدید : 455 ♥ تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 زمان : 10:35 ♥

داستان زیبای عشق پولی

داستان زیبای عشق پولی

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان خواندنی , داستان های خواندنی , داستانک , داستان زیبای عشق پولی , داستان آموزنده , داستان کوتاه , داستان کوتاه خواندنی , داستان جالب , داستان زیبا , داستان بسیار زیبا , داستانک زیبا , داستانک خواندنی , سایت تفریحی و سرگرمی , سایت تفریحی , داستان جالب و خواندنی ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , طنز , خواندنی ,
بازدید : 494 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 15:4 ♥

داستان ملانصرالدین و دانشمند

داستان ملانصرالدین و دانشمند

روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد.

مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها

حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم

مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة

دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.

 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان خواندنی , داستان های خواندنی , داستان خواندنی کوتاه , داستان های خواندنی کوتاه , داستان طنز , داستان های طنز , داستان های ملا نصرالدین , داستان های طنز ملا نصرالدین , داستان کوتاه از ملا نصرالدین , داستان های شرین ملا نصرالدین , ملا نصرالدین , داستانک ملا نصرالدین , داستانک , داستان خنده دار خط ملا , مجموعه داستان های شیرین ملا نصرالدین , داستان ملانصرالدین و دانشمند , ملانصرالدین و دانشمند ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , طنز , خواندنی ,
بازدید : 645 ♥ تاریخ : پنجشنبه 12 دي 1392 زمان : 16:22 ♥

داستان خنده دار خط ملا 

داستان خنده دار خط ملا

شخصی پیش ملا نصرالدین  آمد و خواهش کرد کاغذی برای او به دوستش در بغداد بنویسد. 

ملا گفت دست از سر من بردار که حالا وقت بغداد رفتن ندارم. آن شخص مقصود او را نفهمید گفت:

جناب ملا نگفتم بغداد برو فقط استدعا کردم کاغذی از طرف من به دوستم

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان خواندنی , داستان های خواندنی , داستان خواندنی کوتاه , داستان های خواندنی کوتاه , داستان طنز , داستان های طنز , داستان های ملا نصرالدین , داستان های طنز ملا نصرالدین , داستان کوتاه از ملا نصرالدین , داستان های شرین ملا نصرالدین , ملا نصرالدین , داستانک ملا نصرالدین , داستانک , داستان خنده دار خط ملا , داستان خنده دار خط ملا نصرالدین , مجموعه داستان های شیرین ملا نصرالدین ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 596 ♥ تاریخ : پنجشنبه 12 دي 1392 زمان : 10:37 ♥

داستان آموزنده دوایر زندگی 

داستان آموزنده دوایر زندگی

وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت :

سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن .

سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد

زیادی از جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این جلوه ها پدید می آید ،

صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد . 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان آموزنده شرافت و مردانگی , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده , داستان آموزنده دوایر زندگی ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , عاشقانه ,
بازدید : 868 ♥ تاریخ : دوشنبه 09 دي 1392 زمان : 14:19 ♥

داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

یه دخترو پسر با هم زندگی می کردن

وضع پسره زیاد خوب نبود

برا همین همیشه کار میکرد تا زنش راحت زندگی کنه

گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد.

همه کار میکرد.

کارگری فروشندگی حمالی عملگی.

سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست خالی نمیومد خونه.

وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.

ماساژش میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .

همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز بود و برق میزد

و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.

هیچ وقت دستشونو جلو کسی دراز نمیکردن.

ساده زندگی میکردن اما خوشبخت بودن.

تا اینکه یه شب

برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان کوتاه , دختر , درد دل , دلسوز , دوست , دوست دارم , دوست داشتن , دوستت دارم , رمانتیک , زن , زندگی , زوج , زیبا , سیگار , شارژ , شوهر , صبر , عاشق , عاشق هم بودن , عاشقانه ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : داستان , آموزنده ,
بازدید : 487 ♥ تاریخ : شنبه 07 دي 1392 زمان : 14:33 ♥

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

داستان آموزنده شرافت و مردانگی

در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.

روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .

آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.

مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.

بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :

دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : بهترین داستان ها , جدیدترین داستانها , داستان آموزنده , داستان آموزنده شرافت و مردانگی , داستان باحال , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی داستان زیبا , داستان معنی دار , داستان های خواندنی , داستان های واقعی , داستان پرمفهوم , داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستانک , داستانک جدید , سری جدید داستان ها , مجموعه داستانهای اموزنده ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()


آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 107.20.120.65

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,841 نفر
  • باردید دیروز : 7,977 نفر
  • بازدید هفته : 17,039 نفر
  • بازدید ماه : 66,979 نفر
  • بازدید سال : 1,947,619 نفر
  • بازدید کلی : 8,761,434 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی