close
چت روم
داستان طنز
سه شنبه 01 خرداد 1397
جدیدترین اس ام اس های دلتنگی عاشقانه, اس ام اس دلتنگی, اس ام اس دلتنگ بودن, اس ام اس عاشقانه دلتنگی
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آموزش ها
فیلم و سریال
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2605
  • کل نظرات : 899
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1514
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 3,308
  • آی پی امروز : 65
  • بازدید دیروز : 6,588
  • آی پی دیروز : 134
  • بازدید هفتگی : 9,896
  • بازدید ماهانه : 100,935
  • بازدید سالانه : 596,888
  • بازدید کل : 9,463,064
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 01 خرداد 1397
  • آی پی شما : 54.158.194.80
  • مرورگر شما :
تبلیغات
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
نظر شما در مورد این سایت چیست؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات


داستان ملانصرالدین و دانشمند
  • تعداد بازدید : 559
  • داستان ملانصرالدین و دانشمند

    داستان ملانصرالدین و دانشمند

    روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد.

    مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها

    حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم

    مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة

    دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان خنده دار خط ملا
  • تعداد بازدید : 705
  • داستان خنده دار خط ملا 

    داستان خنده دار خط ملا

    شخصی پیش ملا نصرالدین  آمد و خواهش کرد کاغذی برای او به دوستش در بغداد بنویسد. 

    ملا گفت دست از سر من بردار که حالا وقت بغداد رفتن ندارم. آن شخص مقصود او را نفهمید گفت:

    جناب ملا نگفتم بغداد برو فقط استدعا کردم کاغذی از طرف من به دوستم

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان قهرمان شدن غضنفر در شمشیر زنی – طنز
  • تعداد بازدید : 305
  • داستان قهرمان شدن غضنفر در شمشیر زنی – طنز

    یه مسابقه مهارت شمشیر زنی میذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه ….
    اول میره سراغ نفر سوم:  شما چی شد که نفر سوم شدی ؟

    به ادامه مطلب بروید

    طنز: تفاوت زمین خوردن دخترا وپسرا!
  • تعداد بازدید : 335
  • طنز: تفاوت زمین خوردن دخترا وپسرا!

    پسر در حال دویدن...

    زااااارت (صدای زمین خوردن)

    رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی")

    به ادامه مطلب بروید

    نامه عاشقانه غضنفر به عشقش (طنز)
  • تعداد بازدید : 339
  • نامه عاشقانه غضنفر به عشقش (طنز)

    سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم شایدم نشناختی، منم غضنفر آااه ای عشق من، چند روز که دلم

    برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟

    امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل نه صد دل من را عاشق خودت کردی. یادت میآید؟

    ای بابا عجب گیجی هستی، یادت نمیآید؟

    به ادامه مطلب بروید

    داستان طنز ازدواج نکردن
  • تعداد بازدید : 453
  • داستان طنز ازدواج نکردن

    چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه:

    (( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).

    رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.

    رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی.

    به ادامه مطلب بروید