close
چت روم
داستان کوتاه
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
جدیدترین اس ام اس های دلتنگی عاشقانه, اس ام اس دلتنگی, اس ام اس دلتنگ بودن, اس ام اس عاشقانه دلتنگی
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آموزش ها
فیلم و سریال
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2605
  • کل نظرات : 899
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1514
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 5,628
  • آی پی امروز : 114
  • بازدید دیروز : 5,296
  • آی پی دیروز : 125
  • بازدید هفتگی : 5,628
  • بازدید ماهانه : 96,667
  • بازدید سالانه : 592,620
  • بازدید کل : 9,458,796
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397
  • آی پی شما : 54.158.219.248
  • مرورگر شما :
تبلیغات
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
نظر شما در مورد این سایت چیست؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات


داستان آموزنده نصیحت مادر
  • تعداد بازدید : 406
  • داستان آموزنده نصیحت مادر

    داستان آموزنده نصیحت مادر

    دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش   رسید .

    پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

     

    برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده نصیحت مادر به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند
  • تعداد بازدید : 228
  • داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

    داستان آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند

    با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و

    گفت:

    عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای

    افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

     

    برای خواندن ادامه داستان زیبای آموزنده فکر نکنید دیگران احمقند به ادامه مطلب بروید

    داستان زیبای عشق پولی
  • تعداد بازدید : 489
  • داستان زیبای عشق پولی

    داستان زیبای عشق پولی

    روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

    شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

     

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده دوایر زندگی
  • تعداد بازدید : 629
  • داستان آموزنده دوایر زندگی 

    داستان آموزنده دوایر زندگی

    وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت :

    سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن .

    سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد

    زیادی از جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این جلوه ها پدید می آید ،

    صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد . 

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !
  • تعداد بازدید : 958
  • داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

    داستان عاشقانه تف به هر چی دختر اینجوره !

    یه دخترو پسر با هم زندگی می کردن

    وضع پسره زیاد خوب نبود

    برا همین همیشه کار میکرد تا زنش راحت زندگی کنه

    گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد.

    همه کار میکرد.

    کارگری فروشندگی حمالی عملگی.

    سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست خالی نمیومد خونه.

    وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.

    ماساژش میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .

    همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز بود و برق میزد

    و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.

    هیچ وقت دستشونو جلو کسی دراز نمیکردن.

    ساده زندگی میکردن اما خوشبخت بودن.

    تا اینکه یه شب

    برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان آموزنده شرافت و مردانگی
  • تعداد بازدید : 519
  • داستان آموزنده شرافت و مردانگی

    داستان آموزنده شرافت و مردانگی

    در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.

    روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .

    آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.

    مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.

    بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

    بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :

    دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

    داستان زیبای چهار شمع
  • تعداد بازدید : 552
  • داستان زیبای چهار شمع 

    داستان زیبای چهار شمع

    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

    برای خواندن بقیه داستان زیبای چهار شمع به ادامه مطلب بروید

    داستان های آموزنده آذر ماه 92
  • تعداد بازدید : 704
  • داستان های آموزنده آذر ماه 92

    داستان های آموزنده آذر ماه 92

    داستان آموزنده : “طناب خیالی”

     

    کودکی از مسئول سیرکی پرسید:

    چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!

     

    صاحب فیل گفت:

    برای خواندن ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید

    داستان زیبای دعای مادر
  • تعداد بازدید : 737
  • داستان زیبای دعای مادر

    داستان زیبای دعای مادر

    پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
    بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم .

    برای خواندن داستان زیبای دعای مادر به ادامه مطلب بروید

    داستان عاشقانه عشق منصور و ژاله به هم
  • تعداد بازدید : 572
  • داستان عاشقانه منصور و ژاله به هم

    امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.

    منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما.

    یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم

    وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

    ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.

    اونها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند

    ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله،

    پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده

    بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.

    بعد از رفتن اونها منصور چند ماه افسرده شد.

    برای خواندن بقیه داستان عاشقانه عشق منصور و ژاله به هم به ادامه مطلب بروید

    وصیت نامه مرد خسیس !
  • تعداد بازدید : 1128
  • وصیت نامه مرد خسیس ! 

    وصیت نامه مرد خسیس !

    روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.

    برای خواندن ادامه داستان وصیت نامه مرد خسیس به ادامه مطلب بروید

    داستان عاشقانه داداشی
  • تعداد بازدید : 494
  • داستان عاشقانه داداشی

    داستان عاشقانه

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

    به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

    تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

    وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

    خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

    روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

    برای خواندن بقیه داستان عاشقانه به ادامه مطلب بروید

    داستان فوق العاده زیبای متلک به دختر
  • تعداد بازدید : 1302
  • داستان فوق العاده زیبای متلک به دختر

    خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

    خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

    خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

    بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد

    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

    به محـــل زندگیش بازگردد.

    به ادامه مطلب بروید

    داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند
  • تعداد بازدید : 329
  • داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند

    روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود:

    اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»

    پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

    به ادامه مطلب بروید

    خیلی پستی(داستان کوتاه)
  • تعداد بازدید : 341
  • خیلی پستی(داستان کوتاه)

     

    دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر

    و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود 

    به ادامه مطلب بروید