close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه غم انگیز

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2231 saber25
0 45 farzane
0 19 farzane
0 24 farzane
0 21 farzane
0 27 farzane
0 25 sharlin
0 26 sharlin
0 27 sharlin
0 30 sharlin
0 26 sharlin
0 25 soofiya
0 28 soofiya
0 32 soofiya
0 32 soofiya
درباره : عاشقانه ,
بازدید : 489 ♥ تاریخ : پنجشنبه 06 تير 1392 زمان : 12:12 ♥

داستان عاشقانه بوسه ی باران

www.tafrihi3.ir

باران تندی شهر را فرا گرفته بود ، تمام مردم شهر در حال دویدن به سمت خانه ی

خود بودند تا در زیر قطرات باران قرار نگیرند . وای چه اشتباه بزرگی چگونه می توانم

بگویم تمام مردم شهر، با این که میدانم نه تنها در این شهر بلکه در شهرهای دیگر جهان

هزاران آدم بی خانه و فقیر وجوددارد که درلحظه ای که عده ای در حال

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه بوسه ی باران به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داستان عاشقانه , داستان عاشقانه جدید , داستان عاشقانه بوسه ی باران , داستان عاشقانه تیرماه 92 , داستان عاشقانه جدید بوسه ی باران تیرماه 92 , داستان غمگین , داستان عاشقانه غمگین بوسه ی باران , عاشقانه , داستان عاشقانه غم انگیز , داستان های عاشقانه با معنی , داستان عاشقانه احساسی , باران , بوسه , دوست دارم , عشق من , دختر تنها , دختر ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

درباره : عاشقانه ,
بازدید : 447 ♥ تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 10:45 ♥

داستان عاشقانه داداشی

داستان عاشقانه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

برای خواندن بقیه داستان عاشقانه به ادامه مطلب بروید






برچسب ها : داداشی , داستان , داستان جالب , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه داداشی , داستان عاشقانه غم انگیز , داستان عبرت آموز , داستان عشاق , داستان عشق داداشی , داستان عشقی , داستان غم انگیز , داستان غم انگیز عشق داداشی , داستان های کوتاه داستان های کوتاه , داستان پند آموز , داستان کوتاه , داستانها , داستانک عاشقانه عشق عشق داداشی , عشقش متعلق به من باشه , قصه , قصه شب ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()


آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1509

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 898

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.221.76.68

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 6,058 نفر
  • باردید دیروز : 8,219 نفر
  • بازدید هفته : 36,688 نفر
  • بازدید ماه : 86,628 نفر
  • بازدید سال : 1,967,268 نفر
  • بازدید کلی : 8,781,083 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی