close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای دسته گل

 

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
لینکستان

    لینک ها به این صفحه انتقال

    داده شدن

    برای تبادل لینک

    به این صفحه مراجعه کنید

    تبادل لینک

آخرین مطالب ارسالی
مطالب پربازدید
اطلاعیه

توجه                                                      توجه

 

 

با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم سایت تفریحی 

این سایت دیگر بروز نخواهد شد

لطفا جهت خواندن مطالب جدید به سایت جدید ما "خنده رنده" سر بزنید با تشکر.


khandehrandeh.ir

 

 

آخرین ارسالی های انجمن تفریحی و سرگرمی
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 5 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
0 4 fns4565
1 2236 saber25
0 49 farzane
0 21 farzane
0 26 farzane
0 23 farzane
0 28 farzane
0 28 sharlin
0 29 sharlin
0 29 sharlin
0 31 sharlin
درباره : آموزنده ,
بازدید : 269 ♥ تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 زمان : 10:37 ♥

داستان زیبای دسته گل

داستان آموزنده دسته گل

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد . آن انسان پُر شور و شگفت انگیز ، اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود هیچ نام و نشانی از خود بگذارد . در نوجوانی تصور می کردم فرستنده ممکن است پسری باشد که دوستم دارد و یا کسی که دوستش دارم و یا کسی که او را نمی شناسم ، اما او کاملاً متوجه من است . مادرم هم غالباً در این حدس زدن ها به من کمک می کرد از من می پرسید :
” دخترم خوب فکر کن ، آیا کسی بوده که تو به او محبتی کرده باشی و او از این راه بخواهد قدرشناسی خود را نشان دهد . ”


و بعد دفعاتی را به یادم می آورد که به دیگران کمک کرده بودم . زمانی که خانم همسایه با بچه هایش از خرید برمی گشت ، در بیرون آوردن وسایل از ماشین به او کمک می کردم و مراقب بودم که بچه هایش وسط خیابان نروند . یا حتی آن فرستنده مرموز ممکن بود پیرمردی باشد که او را از خیابان رد می کردم و درفصل زمستان نامه های او را می گرفتم تا مجبور نباشد در آن خیابان های یخ زده خود را به خطر اندازد .

مادرم برای وسعت دادن به تصورات من درباره ى فرستنده آن یاس های سفید به بهترین نحو مرا یاری می کرد . او می خواست دخترش خلاق باشد و احساس کند که عزیز و دوست داشتنی است ، نه تنها برای مادرش ، بلکه برای همه .

هفده ساله بودم که پسری قلبم را شکست . شبی که برای آخرین بار به من زنگ زد ، آنقدر گریه کردم که خوابم برد . صبح که بیدار شدم بر روی آینه ى اتاقم با رُژ لب قرمز نوشته شده بود :
با تمام وجود بپذیر با رفتن عشق دروغین ، عشق واقعی خواهد رسید .
به آن جمله فکر کردم و فهمیدم که مادرم این جمله را برای تسکین من نوشته است ، اما زخم هایی هم بود که مادرم نمی توانست آنها را بهبود بخشد .

یک ماه قبل از پایان سال آخر دبیرستان پدرم با حمله ى قلبی از دنیا رفت . غم و غصه ، ترس و بی اعتمادی تمام وجودم را فرا گرفت . دیگر هیچ شور و اشتیاقی برای شرکت در جشن فارغ التحصیلی که آن همه برایش تلاش کرده بودم نداشتم .

یک روز پیش از درگذشت پدرم ، من و مادرم برای جشن فارغ التحصیلی لباس زیبایی خریده بودیم ، اما لباس اندازه من نبود . وقتی روز بعد پدرم از دنیا رفت به کلی لباس را فراموش کردم ، اما مادرم فراموش نکرده بود .

روز قبل از جشن ، لباسم به طرزی باشکوه بر روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته شده بود و حتی از نظر اندازه هم مشکلی نداشت .
مادرم با وجودی که خود در اوج ناراحتی به سر می برد ، کاملاً متوجه احساسات فرزندانش بود . او به ما این قدرت را داد که همواره زیبایی ها را ببینیم ، حتی در بدترین شرایط . . .
در حقیقت مادرم می خواست فرزندانش خود را در آن یاس های زیبا ببینند ، دوست داشتنی ، محکم و استوار ، کامل و هم رنگ ، با رایحه ى جادویی و شاید کمی هم پُر رمز و راز .
بیست و دو ساله بودم که ازدواج کردم . ده روز بعد مادرم از دنیا رفت ، همان سال بود که دیگر دسته گل یاس سفید برایم فرستاده نشد .

” مادر ، سمبل زندگى و عشق و محبت است . “






برچسب ها : داستان 92 , داستان آموزنده تیر ماه , داستان آموزنده جدید , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان زیبای "دسته گل" , داستان های آموزنده تیر 92 , داستان های آموزنده تیر ماه 92 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده و بسیار زیبا , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های جالب و آموزنده تیر ماه 92 , داستان های جدید و آموزنده , داستان های کوتاه تیر ماه 92 , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه و آموزنده جدید , داستان های کوتاه و اموزنده , داستان کوتاه 92 ,
نویسنده : adminنظر بدهید ()

مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”
این نظر توسط niusha در تاریخ 1392/3/30 و 10:59 دقیقه ارسال شده است

واااااااااای خیلی قشنگ بود


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آمار سایت
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 1510

  • عضو شوید

  • نام کاربری :
    رمز عبور :


    رمز عبورم را فراموش کرده ام
    آمار مطالب
    کل مطالب : 2589
    کل نظرات : 899

    سیستم عامل :
    مرورگر :
    آی پی : 54.167.44.32

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 4,940 نفر
  • باردید دیروز : 6,152 نفر
  • بازدید هفته : 4,940 نفر
  • بازدید ماه : 107,300 نفر
  • بازدید سال : 1,987,940 نفر
  • بازدید کلی : 8,801,755 نفر

آخرین کاربران
آخرین نظرات سایت
نظرسنجی
    نظر شما در مورد این سایت چیست؟





تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی وآدرس http://www.tafrihi3.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    نمى دانم چه رابطه ایست ؟

    بین نبودنت با رنگ ها

    دلتنگ تو که میشوم

    زندگى ام سیاه مى شود !


دوست داشتن

    هی تو کمی نزدیکتر بیا ،

    اما چیزی نگو

    بگذار فقط ،

    بگذار چشمهایمان این همه

     دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد

چه ساده

    تو چه ساده می روی و …

    من!

    چقدر دوستت دارم هایی 

    که بست نشسته بر گلویم!

فاصله

     از عشق مکن شکوه که جای

    گله ای نیست

    بگذار بسوزد دل من

    مسئله ای نیست

    من سوخته ام در تب ،

    آنقدر که امروز

    بین من و خورشید

    دگر فاصله ای نیست

تبلیغات متنی